روز خنده و گریه
تازه فصل سخت امتحاناتم تموم شده بود که رسول اومد دنبالم و واسه همیشه با خرمشهر خداحافظی کردم . آخه این ٣ سال و نیمی که اونجا بودم واقعا بهم سخت گذشت البته به جز خاطرات شیرین خوابگاه با دوستای گلم.توی دلم غوغایی بود. انگار میدونستم یه خبراییه. توی خوابگاه همه دوستام میگفتن بارداری من هم میگفتم نه بابا چه خبره به این زودی.خلاصه وقتی اومدیم شیراز قرار بود برم آزمایش که اون روز تعطیل بود آخه روز اربعین بود من و رسول و دوستام که از اصفهان اومده بودن رفتیم شاهچراغ. از یه طرف دعا میکردم که فردا که میرم آزمایشگاه جواب منفی باشه از یه طرف یه حس قشنگ واسه مامان شدن داشتم.خلاصه روز 25 دی 90 رفتم آز بدم همش میگفتم خدا کنه منفی باشه وای وقتی جواب رو داد نگاش نکردم گفتم منفی؟ گفت نه مثبت. نمیدونم چی شد که زدم زیر گریه و توی پله ها میدوییدم پایین رسول هم با خنده جواب آزمایش رو گرفته بود و پشت سرم میدویید به خیابون که رسیدم اونم رسید و دستم رو گرفت گفت کجا میری مگه چی شده حتما حکمتیه ولی من فقط گریه میکردم میگفتم الان خیلی زوده ما تازه 3 ماه ازدواج کردیم من نمیخوامش . رسول هم واسه اینکه من رو آروم کنه گفت باشه. ولی من جدی گرفتم. به اولین کسی که زنگ زدم و جریان رو گفتم صمیمی ترین دوستم خدیجه بود که وقتی بهش گفتم نمیخوامش گفت بیخود این خواست خدا بوده. فرداش رفتم پیش دکتر رستم صولت که گفت نی نی شما 5 هفته و 4 روزشه ولی 3 روز بعد رفتم پیش دکتر فلاحی گفت 6 هفته و 5 روزته.خلاصه تا چند روز گیج و منگ بودم تا اینکه با این موضوع کنار اومدم هر چند که بعضی ها بهم تیکه مینداختن.فکرش رو بکن مامانی نمیدونم چرا بعضی ها گفتن: چقدر زود واسه ........ هوو آوردی،هووووووو آخه آدم به یه نینی معصوم میگه هوو. ...........بگذریم
اما از هفته بعد همش با نینی خوشکلم حرف میزدم دیگه خیلی دوستش داشتم و از اون کاری که میخواستم بکنم حسابی پشیمون شدم
٩ ماه انتظار شیرین
اینم از جواب آزمایش (سند موجودیت گل پسرم)
یکشنبه ٢٥/١٠/٩٠

این عکس اولین سونوگرافیه که دکتر گفت: ٥ هفته و ٤ روز که توی شکم مامانی جا خشک کردی.
![]()

دوشنبه ٢٦/١٠/٩٠
٣روز بعد رفتم پیش دکتر فلاح واسه تشکیل پرونده که البته دکتر گفت: ٦ هفته و ٥ روزته.و همچنین گفت از این به بعد ماهی ١ بار باید بیای منم خوشحال بودم که لااقل ماهی یک بار میتونم نی نی نازم رو ببینم.

پنجشنبه ٢٩/١٠/٩٠
این عکس مربوط میشه به ٩ هفته و ٥ روزگی.هنوزم پیدا نیستی.
پنجشنبه ٢٠/١١/٩٠
خب گلم این عکس ١٣ هفته و ٥ روز. دکتر میگفت ماشالا تپل و مپله. قربونت برم تپل من.
پنجشنبه ١٨/١٢/٩٠
ششم عید که ١٦ هفته و ١ روز از بارداریم میگذشت من و بابا رسول تصمیم گرفتیم بریم واسه تعیین جنسیت نی نی .رفتیم مطب دکتر ابطحی که دکتر گفت نی نی شما آقا زادست و چاق و چله هم هست منم که اشکام سرازیر شده بود اومدم به بابا رسول گفتم که پسر .اون هم خیلی خوشحال شد و قربون صدقت میرفت.


یکشنبه ٦/١/٩١
این عکست رو خیلی دوست دارم انگار کاملا پیدایی. ١٧ هفته و ٥ روز پسر کله گنده.

پنجشنبه ١٧/١/٩١
23 هفته و 1 روز . دکتر فلاح میخواست واسم تعیین جنسیت کنه که گفت دختره و من گفتم نه پسره و با کلی جست وجو بالاخره گفت آره پسرهههههههههههه

شنبه 23/2/91
از همون روز اول من و بابا رسول تصمیم گرفتیم که اگه نی نی پسر بود اسمش رو بذاریم رادمهر.هر چند 2 هفته قبل از زایمان بابا رسول دبه کرد و گفت اسمش رو بذاریم رادمان ولی زور من بیشتر چربید و اسم گل پسرمون شد رادمهر
26 هفته و 5 روز بالاخره بابا رسول هم با من اومد توی اتاق تا نی نی نازش رو ببینه و صدای قلبش رو گوش کنه. عمه بهاره هم بود.بعد هم ما بردیا جون رو توی شکم عمه بهاره دید زدیم. دکتر میگفت هنوز پسره هه هه هه هه . و تقریبا 1 کیلو. توی این عکس ستون فقراتت پیداست. قربون این استخونای ریزت برم.

پنجشنبه18/3/91
اینم عکست روی صفحه مانیتور
١٨/٣/٩١
راستی روز 15/3/91 هم عقد خاله ساناز بود اینم شکم منه 
٢/٤/٩١ هم واست جشن سیسمونی گرفتیم که متاسفانه فقط فیلم گرفتیم ولی عکس وسایل خوشکلت رو واست میذارم.
اینجا ٢٩ هفته و ٥ روز وزنت ١٦٠٠ گرم خیلی خوبه ماشالا
٨/٤/٩١
کم کم داریم به هفته های آخر نزدیک میشیم دیگه چیزی نمونده تا فرشته نازم رو بغل کنم .
٣١ هفته و ٥ روز پسر خوشکلم ٢١٠٠ گرمه کپلیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
٢٢/٤/٩١
شنبه شب ٣٠ تیر داشتیم از خونه خاله آزاده میومدیم که بابا رسول گفت برم از عابر بانک پول بگیریم و منم که توی ماشین بودم یه دفعه یه ماشین با شدت از پشت زد به ماشینمون البته بیچاره این راننده تقصیری نداشت یه ماشین دیگه پیچید جلوش .
خلاصه اینکه ضربه شدیدی بهم وارد شد و دل درد و کمر درد وحشتناکی گرفته بودم هر چی بابا رسول گفت بریم دکتر من گفتم نه میخوام برم خونه موقع خواب چن تا تکون محکم خوردی و دیگه تا صبح بی حرکت بودی خیلی ترسیده بودم و چون دکتر خودم نبودش رفتیم یه دکتر دیگه و سونوم کرد و گفت ضربانت خیلی زیاد میزنه و نیم ساعت دیگه دوباره سونو میکنه که بار دوم خدا رو شکر ضربانت منظم تر شده بود و گفت که چیزی نیست و فقط ترسیده و خیلی مراقب باش و استراحت کن و بعد از غذا روی پهلوی چپ دراز بکش و تعداد حرکاتش رو بشمار که بین ٣ تا ٥ بار نرماله ولی حرکات تو خیلی کم بود از عصر هم کلی درد کشیدم کمرم پیچ میرفت اما به هر کس میگفتم تعجب میکرد و میگفت مگه کمر هم پیچ میره خب چکار کنم دست خودم نبود واقعا پیچ میرفت.
١/٥/٩١
تا اینکه فردا رفتم پیش دکتر خودم و دوباره نه سه باره سونو شدم و گفت که خدا رو شکر چیزی نیست.
٢/٥/٩١
روز ١٥ مرداد هم بردیا کوچولو به دنیا اومد. مبارک باشــــــــــــــــــــــــــه. خیلی کوچولو با مزست
خدا واسه پدر و مادرش حفظش کنه.

١٦هم رفتم دکتر و بازم همه چیزت خدا رو شکر خوبه.
١٦/٥/٩١
روز ٢٦ مرداد هم باز چکاپ شدم که ایندفعه دکتر سونو نکرد و گفت لازم نیست
وبالاخره آخرین نوبت دکتر رفتن هم رسید روز ٢ شهریور آخرین سونو هم شدم وتاریخ زایمان واسه ٧ شهریور تعیین شد
وای پسر گلم بی صبرانه منتظرم که به آغوش بکشمت. خیلی دوست دارم گلکم.


روز خنده و گریه
